ما یک شعر مذموم داریم ویک شعر ممدوح ؛ و این دو اشتراک لفظی دارند . آن شعری که مذموم است ؛ شعر به اصطلاح منطق است . کاری به نظم و شعر متعارف ؛ وشاعری ندارد .آنجا قضایایی را که قضایای برهانی وخطابی نیستند اگر بخواهند به تخیَل و به تصرَف در قوَه خیال و وهم ؛ و به خلاف ومجاز ؛ سفسطه کنند ؛ آن را در منطق ؛ شعر می گویند ؛ خواه منظوم باشد یا غیر منظوم .امَا نه این شعری که در لباس الفاظ موزون در آمده است. این اشعار مصداق حدیث «إنَ من الشعر لحکمة » است.بسیاری از شعرا از ائمه ما صله گرفتند شما قصیده فرزدق را در مدح امام زین العابدین علیه السلام ببینید.

اصلاً این شعر با آن شعر مذموم فرق دارد . اصلاً آن شعر منطقی با شعر نظم اشتباه شده است؛ که معارف در لباس مرتب و مسجَع و مقفَا در آورده اند؛ که بهتر به خاطر بماند . این صورت شعر است.

و در زمینه شعر ؛ بنده مثل دیگر رشته ها خوشه چین خرمن بزرگان هستم . اما تصدیق می فرمایید که نفس انسان خو پذیر است . حشر با هر کسی ایجاب می کند که انسان به لحن وروش و خوی او در بیاید و به گفتار و شیوه او نزدیک شود و این یک امر قهری است ؛ قسمتی از دیوان من به روش غزلیات متعارف شعرای بزرگ ماست. سبک آن را عرض می کنم و الاَ از نظر سنگینی و وزن کوچکتر از آن هستم که بخواهم خود را در سایر اعاظم گویندگانمان قرار دهم.

خیلی از اشعار دیگر ما را که می خوانید می بینید خیلی با اصطلاح است و با شعر روان وطبیعی یک آدم بی اصطلاح فرق دارد آن یک مزه دیگری دارد و این یک طور دیگر است فرق است بین یک حکیم شاعر ؛ یک فیلسوف شاعر ؛ یک عارف شاعر ؛ با کسی که با قطع نظر از این علوم شاعر است .فرق است بین آن کسی که شاعر است و خیلی با جان بی رنگ وبسیطش حرف می زند با کسی که اصطلاحاتی دارد و با آن اصطلاحاتش حرف می زند. البته یک قصیده توحیدی دارم که اصطلاحات بکار نرفته است .به این مطلع

جز تو ما را هوای دیگر نیست                    جز وصال تو هیچ در سر نیست